فقط خدا میدونه...!
درد من حصار برکه نیست ترس زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است باوركنيد... سوگند مي خورم به مرام پرندگان «فرقي ميان طعم شراب و شرنگ نيست» عکسی از لحظه ترکیدن حباب جشنواره حباب در لیتوانی یا لطیف هزار و یک اسم داری و من از آن همه اسم ((لطیف)) تو را دوست تر دارم که یاد ابر و ابریشم و عشق می افتم . خوب یادم هست از بهشت که آمدم ، تنم از نور بود و پر و بالم از نسیم . بس که لطیف بودم ، توی مشت دنیا جا نمی شدم . اما زمین تیره بود . کدر بود ، سفت بود و سخت. دامنم به سختی اش گرفت و دستم به تیرگی اش آغشته شد . و من هر روز قطره قطره تیره تر شدم و ذره ذره سخت تر. من سنگ شدم و سد و دیوار . دیگر نور از من نمی گذرد ، دیگر آب از من عبور نمی کند ، روح در من روان نیست و جان جریان ندارد. حالا تنها یادگاری ام از بهشت و از لطافتش ، چند قطره اشک است که گوشه ی دلم پنهانش کرده ام ، گریه نمی کنم تا تمام نشود ، می ترسم بعد از آن از چشم هایم سنگ ریزه ببارد. یا لطیف ! این رسم دنیاست که اشک ، سنگ ریزه شود و روح ، سنگ و صخره ؟ این رسم دنیاست که شیشه ها بشکند و دل های نازک شرحه شرحه شود؟ وقتی تیره ایم ، وقتی سراپا کدریم به چشم می آییم و دیده می شویم ، اما لطافت هر چیز که از حد بگذرد ، ناپدید می شود. یا لطیف ! کاشکی دوباره ، تنها مشتی از لطافتت را به من می بخشیدی تا من می چکدیم و می وزیدم و ناپدید می شدم ، مثل هوا که ناپدید است ، مثل خودت که ناپیدایی ... یا لطیف ! مشتی ، تنها مشتی از لطافتت را به من ببخش ... تو را میبینمت در خاک و در سنگ تو را میبینمت در برگ و در گل تو را میبینمت در هر چه گنجشک تو را میبینمت در هر چه بلبل تو را در ابرو در قطرات باران تو را در جوشش چشمه میبینم میان دشت سبز زندگانی به عشق دیدنت گندم می چینم تو را میبینمت ای دور و نزدیک درآنسو ی افق ها ، در دل خویش ابد یعنی که پایانی نداری ازل یعنی به آغازم بیندیش "تو از اين دشت خشک تشنه روزي کوچ خواهي کرد و توش و توانت را ز تن برده ست." دل بر کندن از جان است تو را از نیمه ره برگشتن یاران , تو را تزویر غمخواران , بانگ بی تعطیل زاغان تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت خواهی رفت. نمی دانم! با دست تهی , گل بر می افشانم. چون خورشید سرود فتح می خوانم و می دانم تو روزی باز خواهی گشت." یک نفر این جا هست که سوالی دارد ... که روشنکند اینذهنمراو بگوید که چرا؟ حرف ها رنگ به رنگ و دریغا که به هنگام عمل عدل یعنی من و تو ما بشویم به امید فردایی روشن در تداعی قفس نفس برای من جرم می شود تیغ ها می درند حرمت قشنگ پرزدن میان حجم های بسته را. پریدن آرزوی پر توهمی است میله ها حصار های بی ترحمی و تو ارتکاب جرم ها ی نابجای بال های من. بلوغ دردناک اشتیاق من به تو با زهم مرا از تداعی قفس دور می کند کنج این همه حصار های بی صدا و خواب این قفس کوک لحظه ای است کوک لحظه ی رهائیم! 
![]()
بي حرمتي به ساحت خوبان قشنگ نيست
باوركنيد كه پاسخ آيينه سنگ نيست
در عرف ما، سزاي پريدن تفنگ نيست
با برگ گل نوشته به ديوار باغ ما
وقتي بيا كه حوصله غنچه تنگ نيست
در كارگاه رنگرزان ديار ما
رنگي براي پوشش آثار ننگ نيست
از بردگي مقام بلالي گرفته اند
در مكتبي كه عزت انسان به رنگ نيست
دارد بهار مي گذرد با شتاب عمر
فكري كنيد كه فرصت پلكي درنگ نيست
وقتي عاشقانه بنوشي پياله ر![]()




.jpg)


.jpg)
![]()
.jpg)

![]()

![]()
اشک من تو را بدرود خواهد گفت.
نگاهت تلخ و افسرده ست .
دلت را خار خار نا اميدي سخت آزرده ست.
غم ِ اين نا بساماني همه
می دانم نازنین
"تو را کوچیدن از این خاک ,
تو را با برگ این چمن پیوند پنهان است.
تو را این ابر ظلمت گستر ِ بی رحم ِ بی باران ,
تو را این خشکسالی های پی در پی , 
ز پا افکند.
تو را هنگامه شوم شغالان
در ستوه آورد.
تو با پیشانی پاک نجیب خویش ,
که از آن سوی گندم زار
طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است
که در چشمان من والاتر از صد جام ِ جمشید است
تو با چشمان غمباری
که روزی چشمه جوشان شادی بود و
اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست
و اشک من تو را بدرود خواهد گفت."
اما نازنینم
"من اینجا ریشه در خاکم
من اینجا عاشق این خاک ِ از آلودگی پاکم
من اینجا تا نفس باقیست می مانم
من از اینجا چه می خواهم ,
امید روشنایی گر چه در این تیرگی ها نیست
من اینجا , باز در این دشت خشک تشنه می مانم
من اینجا روزی آخر از دل این خاک ,
من اینجا روزی آخر از ستیغ کوه ,![]()

چه کسی پاسخ گوست؟چه کسیهست
کوله پشتی هامان پر از حرف قشنگ
مشت هامان خالی است
از همین روست که هنگام شعار
هرچه مشت است گره خورده و بسته ست
چشم ها هم خسته است چه کسی پاسخ گوست؟
ما چه کردیم به جز چند شعار و شب شعر؟
خوردن کیک و سن ایچ یک تجمع سر پیچ
و تحصن و همایش و آخر هم هیچ....
چشم وا کن و ببین !دور فکر من و تو
حلقه های کپک است
دست هامان همگی بی نمک است .همتی باید کرد
تا که آدم بشویم دست برداریم ز شعر و زشعار
همتی باید کردمطمئنباش که حلمیشود این معضلعدل
اگر آدم بشویم مطمئن باش که آن پیرزن کور و فقیر
آن پسر بچه ی تنها و یتیم فقر را می فهمند
عدل را می دانندقصه ی ما را هم
از همین روست به ما می خندندمن و تو آمده ایم
تا که انسان بشویم تا که بگشاییم بند ها از پی هم
عدل یعنی ز تعلق ز منیت همگی وا بشویم
عدل یعنی پر پرواز پرستو بشویم
عدل یعنی من و تو ما بشویم
عدل یعنی که نقاب از رخ خود بر بکشیم
عدل یعنی که بخواهیم که آدم بشویم
![]()

![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |










